خرید بک لینک
Feeling confused غریبه ی آشنا بدون عنوان! برای اولین بار صبح به مامانم گفتم دیگه نمیکشم گفت خسته شدی می تونی نری سرکار گفتم نه از زندگی خسته شدم متوجه شدم اعصابش ریخت بهم نگرانم شد همونجا به خودم اومدم گفتم خوابم میااااد از بیخوابی خل شدم ولی واقعا تو این ۵ماه سرکار رفتنم خیلی از روز ها بوده که نمیکشیدم خیلی از روز ها بوده که دلم می خواست گریه کنم می دونی درکل حالم خوبه ها میرم سرکار،میرم زبان و...ولی این فکر لعنتی که به کارمندی عادت نکنم و از یه جایی آغاز کنم برای خودم کار ک

برچسب: نویسنده: کاوه حسنی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:15

Feeling confused غریبه ی آشنا از چشم افتادن غمگین ترین بخش تو زندگیم دقیقا اونجاست که یکی از چشمم بیوفته با اینکه می دونم ناراحته هااااا ولی نمی تونم ازش بپرسم چیشده ؟!!!این شکلی ام که اوکی به من چه ناراحتی ایشالا درست میشه.چرا یه کاری میکنید که آدم های اطرافتون ازتون دور بشن در حدی که نخوان پیام بدن متاسفم ولی از چشمم افتاده دیگه نمی تونم برگردونمشجالبیش می دونی چیه اگر دشمنم الان بشینه جلوم و بگه ناراحتم و حتی بدونم که بعدا شاید خیلی بهم بدی کنه میشینم حرفشو میشنوم اما اونی

برچسب: نویسنده: کاوه حسنی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:15

Feeling confused غریبه ی آشنا ابتدا متفاوت هاااایبعد مدت ها دوباره برگشتم البته میومدم ولی چیزی رو پست نمی‌کردم این چند وقت اتفاق های عجیبی برام افتاده هر روز برام یه درس به‌روزی داشت ولی درس اصلی رو قرار از عید شروع کار کنم اینکه ارتقای شغلی گرفتم و مسئولیت هام دوبرابر یا حتی صد برابر شد نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا نه اما تجربه به‌روزیه فوقش اگر اذیت شدم لفت میدم دیگهاینکه نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه رو سر این میگم که که خلاصه یه زیر مجوعه دارم و اینکه اون موقعیت شغله

برچسب: نویسنده: کاوه حسنی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:15

صفحه بندی