Feeling confused
غریبه ی آشنا
بدون عنوان!
برای اولین بار صبح به مامانم گفتم دیگه نمیکشم گفت خسته شدی می تونی نری سرکار گفتم نه از زندگی خسته شدم متوجه شدم اعصابش ریخت بهم نگرانم شد همونجا به خودم اومدم گفتم خوابم میااااد از بیخوابی خل شدم ولی واقعا تو این ۵ماه سرکار رفتنم خیلی از روز ها بوده که نمیکشیدم خیلی از روز ها بوده که دلم می خواست گریه کنم می دونی درکل حالم خوبه ها میرم سرکار،میرم زبان و...ولی این فکر لعنتی که به کارمندی عادت نکنم و از یه جایی آغاز کنم برای خودم کار ک
برچسب:
نویسنده: کاوه حسنی
تاريخ: يکشنبه
15 شهريور
1405 ساعت: 15:15